دو نوع محمدود شدن داریم که در اینجا به بررسی این دو مورد می پردازیم.

 

محدودشدن زمان

مثل تجربه اولین پرش از آسمان، سرگیجه، تأثیر دوبرابری بر محدود شدن زمان دارد.
وقتی از یک هواپیما به بیرون می‌پرید، زمان در آن لحظه کش می‌آید؛ ابتدا، ثانیه‌ها به‌کندی می‌گذرند، و بعد، کم‌کم متوجه صداها و تصاویر می‌شوید،
اما با کنترل وضعیت سقوط، کم‌کم حواس‌تان متمرکز می‌شود.
هنوز هم می‌ترسید، اما از وضعیت هیپنوتیزم‌مانندی که تجربه می‌کنید، آگاهی پیدا کرده‌اید.
اینجاست که زمان محدود می‌شود: حالا حس می‌کنید سریع‌تر از چیزی که ساعت‌تان نشان می‌دهد، درحال پایین‌رفتن هستید.
وقتی به زمین می‌رسید، تعجب کرده و می‌گویید: «این همه طول کشید؟»

در حالت سرگیجه هم، رشته اولیه تعارض با گذر کند زمان پیش می‌رود و شما به‌شدت جذب همه کلمات، عملکردها و احساسات طرف مقابل‌تان می‌شوید،
اما وقتی این حالت سرگیجه را تنظیم می‌کنید، زمان آن‌قدر سریع پیش می‌رود که چندین ساعت برای شما مثل چند دقیقه می‌گذرد.
در این شرایط، مثل یک اتوپیلوت کار می‌کنید و همه تعارض‌های گذشته راهنمای عملکرد کنونی‌تان می‌شود.
حس آگاهی شما با تجربیات‌ مخلوط شده و هویت هسته‌ای‌تان از یک راهنمای تجویزشده در رفتار استفاده می‌کند.
وقتی خودتان را از سرگیجه خلاص کنید، از فهمیدن این مدت‌زمانی که سپری شده است، متعجب می‌شوید.

 

محدود شدن مکان

وقتی در وضعیت سرگیجه قرار دارید، فضای احساسی بین شما و طرف مقابل‌تان محدود می‌شود.
پروفسور و همسرش فضای احساسی بین خودشان را با خشم، ناراحتی و تنهایی پر کردند و لحظه‌به‌لحظه به این حس منفی افزودند.
نتیجه ناخوشایند آن چه بود؟ در آخر، همسرش به این نتیجه رسید که اصلاً چرا با او ازدواج کرده بود؟

سرگیجه یک وضعیت ذهنی است،
تماشاگرها این رفتار را غیرمنطقی می‌بینند.
آنها نمی‌توانند قدرت احساسی را که هریک از طرفین مصرف می‌کند، درک کنند.
من در مناطق جنگی زیادی کار کرده‌ام و از افرادی که در چنین مناطقی زندگی نمی‌کردند، شنیدم که می‌پرسیدند:
«چرا تمامش نمی‌کنند؟» اما چون در حالت سرگیجه نیستند، نمی‌دانند افراد درحال نزاع، در دام چه قدرت احساسی قوی‌ای گیر افتاده‌اند
و این، پارادوکس سرگیجه است: بی‌آنکه معلوم باشد، روی درک زمانی و مکانی شما اثر می‌گذارد.

اگر در یک تعارض احساسی بین دو نفر گیر افتاده باشید، ممکن است به‌صورت ناخودآگاه جذب برخی از احساسات‌شان شوید.
شما وارد چرخش احساسی طوفان‌مانند سرگیجه شده‌اید.

به محدوده‌های احساسی‌ای فکر کنید که کودکان در زمان دعوای والدین به آن دچار شده
و از آن رنج می برند یا به چالش‌هایی فکر کنید که یک میانجی با آن روبه‌رو است و سعی می‌کند طرفینی را که با هم اختلاف‌نظر دارند، به خونسردی دعوت کند.
حتی در سطح بین‌المللی، جذب‌شدن به احساسات سرگیجه بسیار آسان است.
در دهه۱۹۹۰، در جنگ یوگسلاوی، من با مهاجران صرب، کروات و بوسنیایی در یکی از شهرهای صربستان کار می‌کردم که خیلی‌زود این منطقه دچار تنش‌های سرگیجه‌ای شد.
وقتی به مادرم در ایالات‌متحده زنگ زدم که همیشه گزارش‌های خبری جنگ‌ها را از تلویزیون تماشا می‌کرد، درباره ایمنی من توصیه‌هایی داشت.
به او گفتم: «نگران نباش مامان! همه‌چیز خوب است.»

این مقاله هم مفید است
زبان بدن درست در کنفرانس ها

درست است که به این حرف باور داشتم، اما واقعاً تا زمان تمام‌شدن کارم، حس می‌کردم مثل یک ماهی در آب هستم. در طول سفرم با قطار از صربستان به بوداپست، حس می‌کردم باری از روی شانه‌هایم برداشته شده و وقتی قطار از مرز رد شد، حس کردم دست‌ها و سینه‌ام آزاد شده‌اند. عضلاتم به آرامش رسیدند و یک حس خونسردی عجیبی وجودم را فراگرفت. متوجه شدم وقتی در صربستان بودم، دچار سرگیجه بوده و نمی‌فهمیدم چقدر تحت‌تأثیر شرایط قرار گرفته‌ام.

 

محدود شدن

 

سرگیجه به شما حس منفی می‌دهد.

شاید بزرگ‌ترین چالش سرگیجه این باشد که توجه شما را به خاطرات منفی جلب می‌کند
و مدارکی را در اختیارتان می‌گذارد که نشان دهد حق با شماست و طرف مقابل کاملاً خطاکار و شخص بدی است.
غلبه بر سرگیجه یعنی غلبه بر این احساس. اگرچه این شرایط می‌تواند بسیار فوق‌العاده باشد، چون خاطرات منفی گذشته و حتی آینده را در شما تقویت می‌کند.

درد‌های گذشته در شما جمع می‌شوند:

در تعارضات خونین ایرلندشمالی، یک‌بار خلبانی با مسافرانی که به کشورش می‌رفتند شوخی کرد.
«به بلفاست خوش آمدید! لطفاً ساعت‌تان را ۳۰۰سال عقب بکشید!» همان‌طور که فهمیده بود، این جنگ‌ها و کشمکش‌ها ریشه در اختلافات گذشته داشتند که تا زمان حال ادامه پیدا کرده بودند.
زخم‌های این ملت آن‌قدر عمیق بود که گذر زمان هم نتوانست تسکینی برایش باشد.

پروفسور وامیک ولکان، از دانشگاه ویرجینیا، یک تئوری متقاعدکننده درباره این پدیده ارائه کرده است.
او دریافت بسیاری از گروه‌ها هویت حاضر خود را به‌صورت جزئی و از طریق یک زخم انتخابی که دردناک است و از گذشته حل‌نشده باقی مانده، تعریف می‌کنند.
به اهمیت هولوکاست برای یهودیان، نقبه برای فلسطینیان و استعمار اروپایی برای آفریقایی‌ها یا مصلوب‌شدن مسیح برای مسیحیان فکر کنید.

اگر یک گروه زخم‌خورده به‌اندازه کافی روی احساس شرم، خصومت و ناامیدی‌اش کار نکرده باشد، این درد احساسی ممکن است سال‌های سال در او باقی بماند.
ولکان این حالت را انتقال درون‌نسلی زخم می‌نامد.
احساسات و افکار گذشته از طریق یک شکاف زمانی با حال ارتباط دارند؛
همان‌طور که میشل ایگناتیف نوشته است، مشاهده شد اغلب وقتی از گزارشگران بالکانی خواسته می‌شد یک داستان خشونت‌بار را تعریف کنند،
بیشتر مواقع شک داشتند که این حادثه دیروز رخ داده یا در سال۱۹۴۱، ۱۸۴۱ یا حتی ۱۴۴۱٫

این مقاله هم مفید است
صحبت ما در ادامه مذاكره تاثير گذار مي باشد.

سرگیجه منبع این حضور زخم‌های گذشته در زمان حال است و وقتی برای یک گروه رخ می‌دهد، زخم‌های نهفته و دردهای عمیق فراموش‌شده را بیدار و اوضاع را بسیار وخیم می‌کند.
حتی در یک تعارض شخصی، سرگیجه می‌تواند یک شکاف زمانی را تحریک کرده و حل تعارض را سخت‌تر کند.
در مورد آن مرکز خرید، همسر پروفسور به چندین دهه قبل برگشت و حال را با گذشته اشتباه گرفت.

 

خاطرات آینده ترسناک شما را از بین می‌برد

چگونه می‌توانید از آینده‌تان خاطره بسازید؟ آیا خاطره محصولی از تجربیات گذشته نیست؟ نه همیشه.
در یک تعارض احساسی، تمایل دارید بدترین سناریو را درباره کارهایی تصور کنید که طرف مقابل‌تان در آینده با شما خواهد کرد؛ مثل حمله به شما.
اگر چنین سناریوی تصورشده‌ای بار احساسی کافی همراه داشته باشد، می‌تواند در خاطرتان حک شود،
مگر اینکه در طول زمان بتوانید آن را از یاد ببرید، اما در این شرایط، مغزتان مأوای خاطرات هولناکی می‌شود که ناشی از یک تصور ترسناک است.
ترس شما از آینده به یک گذشته بالفعل تبدیل می‌شود و این واقعیت شما را به‌سمت اثر قبیله‌ای سوق می‌دهد.
اینجاست که به خود ثابت کرده‌اید طرف مقابل نمی‌تواند فرد مورداعتمادی برای شما باشد.

از لحاظ روان‌شناسی، یک زخم انتخاب‌شده از گذشته، با خاطره یک آینده ترسناک فرقی ندارد و هر دو اثر مشابهی دارند، چون هردو سناریوی مهم احساسی‌ای دارند که در تعارض حال نقش دارد.
ممکن است یک گروه قومی برمبنای یک زخم انتخابی مربوط‌ به ۵۰۰سال پیش دچار دعوا و نزاع شود یا بترسد که مشکل ۵۰۰ سال پیش دوباره در زمان حال رخ بدهد،
درحالی‌که هیچ‌یک از اعضای این گروه چنین اتفاقی را تجربه نکرده‌اند،
اما برای‌شان این داستان، یادآور پاسخ احساسی قدرتمندی است که انگیزه کافی برای برانگیختن‌ آنها را دارد.

سرگیجه یک اتاق پژواک از وقایع منفی را به‌وجود می‌آورد؛
چون شما غرق در سیستم بسته خاطرات منفی خود هستید، این موضوعات برای‌تان بزرگ‌تر جلوه می‌کنند؛
برای مثال، در تمرین قبایل، دنیا به این دلیل منفجر شد که یک قبیله حس می‌کرد او را کنار گذاشته‌اند.
وقتی بقای سیارات مدنظر باشد، مشکل حذف یک قبیله آن‌قدر مهم به نظر نمی‌رسد، اما در ارتباط با مشکل سرگیجه، حذف‌شدن برای هویت قبایل یک تهدید محسوب می‌شود.
بحث روتختی هم مانند همین بود.
در حالت سرگیجه، به هویت پروفسور اهانت شده بود و موضوع بالا گرفت.

زبان بدنتان درباره شما چه میگوید؟

فقط مرگ قابل مذاکره نیست!

اگر این مطالب برای شما مفید بود می توانید آن را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *